تبليغاتX
تمام هستی ام یک قلب پاکه

تمام هستی ام یک قلب پاکه

 

 

یه وقتایی انگار همه نگاهشون کاغذیه

 

تو ردپای عشقشون انگار همه چی بازیه

 

لبخندشون مصنوعیه صورتکه به چهرشون

 

همه وجودت پیششه وقتی میاد تو کوچشون

 

دوسش داری اما دلش عشقتو باور نداره

 

دیگه تو چشمای توام یه حس خوب جا نداره

 

همش می خوای خلوت کنی بری یه جای سوت وکور

 

ولی پاهات راه نمی یاد می گه بی اون میشه یه گور

 

دلم براش  تنگه  آخه  اونو  سه  هفتس  ندیدم

 

دلم  دیگه تاب نیاورد  ، لحظه هارو می دزدیدم

 

تو اون روزای گرم و سرد هیچ چیزی دستگیرم نشد

 

کی بود بهم نگاه میکرد دلم یهو هوایی شد

 

وقتی که خوب فکر می کنم همش نگاهه قصمون

 

ولی قشنگتر می شه از حرف توی کلاممون

 

تک به تک نگاهشو تو قاب چشمام میذارم

 

توی دلم زندونیه ، حکمش اومد بی تقصیرم

 

قاضی دلم بود وخودم ، هر چی می گفت گفتم به چشم

 

اما از این روزای سرد مونده ته دلم یه زخم

 

با این چشای نمناکم  بازم بهش خیره میشم

 

هوا چه سوزی میاره ، باید ازش جدا بشم

 

خدا تورو به اون شبا که تا سحر حرف میزدم

 

هوارو آفتابی بکن سردش نشه همسفرم

 

دیگه ورق ها واسه من همدم بی چون و چران

 

غریبه های  آشنا  قشنگترینه  قصه هان

 

خدا ازت قول میگیرم به جون من نه جون اون

 

هوارو آفتابی بکن بزار برم دیدن اون

 

به قول مریم گل ما:

 

دوشنبه ی پر از غمه یه ظهر گرم مردادی

 

با اون چشای روشنت چه کاری دست من دادی...!

                                                   

                                                  ( هستی )

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت11:36توسط هستی | |

 

" خاطراتت گذرگاهی ست که من هر روز از آن می گذرم.

پاییز که می رسد شوق دیدارت در من بزرگ می شود ".

به یاد تو آن روزهای پر اضطراب درس را به شوق دیدنت می گذراندم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید ، چشم به راهت می شدم.

چه زیبا و دلنشین چشمهایت را در چشمهایم می دوختی

و چه زیبا برایم می خواندی.

طنین صدایت همه جا را می پوشاند. آن روزها که از کنار من می گذشتی ،

نگاهت نمی کردم ولی تمام وجود من غرق در عشق تو بود

و دلم برای دیدن چشمهایت پر پر میزد.

همیشه به انتظارت نشسته بودم و دیدن چشمهایت و لبخند زیبایت را

لحظه شماری می کردم.

ای کاش عکس چشمهایت را در آسمان آبی دلم نقاشی نمی کردم

که حالا روی آنرا پر از ابرهای تیره و تار بپوشاند.

ای کاش نگاهت نمی کردم و عاشق نمی شدم.

ای آسمان من اینرا بدان همیشه یاد آبیت همیشه در دلم  آبی خواهد ماند.

و ای شیرین ترین لحظه های خوب پاییزی ،

مرا زیر برگهای خشک و خسته ات از یاد مبر !!!

                                                                    ( هستی )

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت11:38توسط هستی | |

تو را به عشق

                      به آبی

                                   به گیسوان شب و دم سپیده شادی

عروس باش

                    عروسک مباش !!! 

تو را به سرخ به آبی

                     تو را به پاکی و رادی

                                    تو را به آزادی ، به سبز دشت جهان

گرگ باش

                   بره مباش !!!  

                                                      

آنقدر سپید بودی که خیال کردم ماه شده ای

                                         کاش آبی بودی به رنگ آسمان

                   تا یک عمر سر به هوایت میشدم !

                     

نمیدانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را

رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد

با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما

آسمان كي بسته خواهد شد ؟!

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت23:51توسط هستی | |

              

   خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

سلام به تمام دوستان آبی خودم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

با عرض معذرت شرمنده که دیر اومدم ، یعنی خیلی دیر

ولی از اونجایی که دلای همتون آسمونیه ، خیالم راحت بود که هنوز میتونم

رو معرفتتون حساب کنم خیالی نبود. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

گذاشتم ماهی بیام که توش پر از عشق و صفاست.

شاید بهتره بگم تولد دوباره وبلاگ. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تو رو خدا اینجوری نخونید ، عرق شرم و خجالتی که

رو پیشونیم خشک شده دوباره ترش نکنید.

تلاش میکنم اینبار که اومدم تا تهش باشم البته با یاری شما.

سحرتون بهاری ، افطارتون گلبارون.  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دعا یادتون نره . یادتون باشه همه به دعای هم احتیاج داریم.

نماز روزه هاتون قبول .

خدا هوای هر چی بچه با معرفته داره .

یا حق ...

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir       خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir        خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir          خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت20:53توسط هستی | |

 

              

پدرم راه و رسم زندگی را یادم دادی ، دستانم را گرفتی و پا به پا با خودت

به دنیای شگفت انگیز زندگی بردی تا با راه و رسم آن آشنا شوم و حالا که

 

خودت مرا رشد دادی ، بزرگم کردی هرسم کردی ، هر روز که می گذرد

 

بیشتر به وجودت افتخار میکنم. پدر مهربانم خواهش میکنم مرا ببخش اگر

 

نمی توانم تنها قسمتی از بار زندگی را به دوش بکشم. ولی به تو قول

 

میدهم خاک کف پایت شوم تا بر روی آن با فتخار راه بروی. فرش زیر پایت

 

میشوم تا بر روی آن استراحت کنی. از شیره جانم برایت شهدی میسازم

 

که بنوشی و لذت ببری. دستانت را می بوسم و آنها را چراغ راهم میکنم.

 

در چشمانت نگاه میکنم و با افتخار میگویم: پدرم با تمام وجودم که خودت

 

پروراندیش دوستت دارم.

 

                

        ( هستی همان خواهد شد که شما شیدایش هستی )

 

                                                                                     ( هستی )

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت13:2توسط هستی | |

 

 

خاطره ی روز کنکور87 (6/4/87)

 

سلام دوستان خوبم خوبید؟ یعنی باید خوب باشید.راستش هوای گرم

 

تابستان  دیگه حس وحال رو از ما گرفته.

 

وااای ساعت2 تو گرما با مقنعه مشکی چی بشه!

 

خلا صه خواستم بگم رفاقتتونو ثابت کنید و برای همه کسایی که کنکور دادن

 

یه دعای اساسی کنید آخه خداییش خیلی سخت بود.

 

 همه افسوس پارسال و می خوردن که چرا کم خونده بودن اینم از شانسه ما که

 

قربونش برم همیشه بد جوری غافلگیرمون می کنه .

 

یه چیز با مزه براتون تعریف کنم :چنتا از بچه ها با خودشون

 

چیپس و پفک و تنقلات و..... آورده بودن. وااای یک خنده ای بود . انگار اومده

 

بودن سیزده به در، ولی عجب روحییه خوبی !! انگار نه انگار که اومده بودن

 

کنکور بدن (خدا همه رو عاقل کنه)  ما هم که به بچه ها روحیه میدادیم ،

 

انگار فقط خدا مارو واسه روحیه دادن آفریده. وارد جلسه که شدیم عجب هوایی

 

بود ، دفترچه ها که پخش شد ، هنوز امتحان شروع نشده همه چشماشون تو

 

برگه پاسخ همدیگه بود . بعدشم همه باز منتظر این بودن که کیک و

 

ساندیس رو  کی می دن.خلاصه ساعتای حدود  ۵ بود که بالاخره 

 

به هر کس یه دونه کیک دادن . من که تا کیک رو گرفتم یه ذره بعد

 

خوردمش  آخه فکر نمی کردم که ساندیسی هم در کار باشه

 

 آخه خیلی لفتش دادن بعد دیدم که بلللللله ساندیسم هست.

 

آقا مارو بگی .... حالمونو گرفتن . آخه تو دلی که انگار داشتن کلی  لباس

 

میشستن چه جوری میشد آخه فقط  یه ساندیس خاااااااالی خورد!!!!!

 

گزاشتمش برای یه خورده دیگه، ولی ای کاش همون موقع که کیکه هنوز

 

تو راه بود تا به معده برسه ، خورده بودمش !!!

 

چشمتون رو خسته نکنم یک دل ضعفه ای گرفتیم که نگو ! همه بچه ها کلی

 

درگیر سوراخ کردن ساندیس بودن (نی هم نی های قدیم) !!!!

 

خنده ای بود خیلیها با عصبانییت پرتش کردن کنار صندلی.

 

من اگه زیاد بشینم ، اون سوالهایی رو که زدم دوباره پاک میکنم یه چیز

 

دیگه جاش  میزنم  واسه همین وقتی تموم شد زود برگه سوالارو

 

تحویل دادم. طرفای ساعت ۶:30 بود که اووووووومدیم .

 

اگه قیافه های بچه هارو می دیدین همه خراب . تو هم ، هرچی خورده بودن از تو

 

دهنشون در اومد. به خدا خیلی گناه داریم چرا آخه انقدر سخت !!!

 

فقط عمومی ها یه کم آسون بود، ادبیات نمایشی که نگو!

 

ولی سعی خودمو کردم .

 

کااااااااااااااااااشکی قبول بشم . خلاصه بعدش دیگه همگی با بچه ها روانه خانه

 

شدیم. مزاحمتون شدم.  ولی در کل بد نبود.

 

این هم از خاطره روز کنکور که واسه خودش عجب ماجرایی شد. 

 

خسته شدین آره؟؟؟؟؟؟؟ خب باشه دیگه بیشتر از این خستتون نمیکنم.

 

تا آپ بعدی .(مراقب خودتون باشید) بای.

 

                      (راستی دعا یادتون نره هااااااااااااا.....)

 

 

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت21:11توسط هستی | |

 

 

به نام تو ، برای تو ، ای عزیز جان من.

 

با تمام وجودم می نویسم ، هر چند میدانم اگر تمام واژه های

 

عالم ر ا برای تعریف از خوبیهایت بیاورم کم است.

 

ای مادر من ، تمام هستی ام از آن توست.

 

چقدر قشنگ برایم لالایی می خوانی ، چقدر با آرامش ، دستانت را در

 

دستانم می فشاری وقتی که احساس می کنم غم بر روی دوشم

 

سنگینی میکند.

 

دستانت را بر روی قلبم بگذار تا گرمی دستانت را آرامش قلبم کنم.

 

باور کن که بدون تو دیوانه ای بیش نیستم. به من نگاه کن ، چقدر عمیق

 

نگاهم میکنی. تنها نگاهی که صداقت و عشق در آن موج می زند و تنها

 

نگاهی که می توان به راحتی برای آن جان سپرد.

 

بی معرفتی میکنم میدانم ، کوتاهی می کنم میدانم،  ولی تو آنقدر

 

بزرگی که نمی گذاری من کوچکی ام را احساس کنم. من مقابل تو هیچم.

 

وجودت صدایم میکند ای آسمان من ،

 

می خواهم صداقتت را با مداد رنگی که تو برایم خریده ای رنگ کنم ، رنگ

 

آبی به پهنای آسمان. ماه من بگذار لبهایم را  به دستانت نزدیک کنم

 

و بوسه ای بر آنها هدیه کنم که پر از عشق است.

 

خالص خالص ...!

 

می خواهم فریاد بزنم و بگویم :

 

          

ای هستی من با تمام وجودم دوستت دارم.

 

                                                            ( هستی )

          

            

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت13:12توسط هستی | |

 

 

تا کی میخواهی آرزوهای آبی ات را در پشت نگاهت مخفی کنی ؟

تا کی میخواهی آنها را بشماری و از ترس دیده شدن در صندوقچه

خاطراتت پنهان کنی ؟

مگر نمیدانی که دلها ، نگاه ها را لمس میکنند و نیز حرفهای ناگفته را ؟

پس آرزوهای آبی ات را به من نشان بده ! قول میدهم آنها را در دفترچه

نیلی خاطراتم یادداشت کنم تا همیشه آبی بمانند !

خدایا ! به اندازه تمامی روزهای رفته ، آرزوهای مچاله شده می بینم

و به اندازه تمام ستاره های نقره ای شب یلدا ، آرزوهای نداشته !

ولی هنوز امیدوارم !

چون باور دارم که آرزوهای آبی ات ، روزی صدایم میکند ... 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت0:30توسط هستی | |

 

                                      ـ ـ ـ  غرور  ـ ـ ـ

 

کاش هر وقت نبودت را احساس میکردم می فهمیدی.

 

کاش وقتی با لبان خسته ام آرام صدایت میکردم صدایم را میشنیدی.

 

وقتی از کنارم با چشمهای معصومت می گذشتی نگاهت نمیکردم

 

ولی تمام وجودم غرق در عشق تو بود و دلم برای دیدن چشمهایت

 

 پر پر میزد .

 

ای غرور با من چه کردی ؟!

 

چرا نگذاشتی سردی دستانم را با دستهای او گرما بخشم.

 

چرا نگذاشتی وجودش را در بیداری حس کنم .

 

تو نگذاشتی کنارم باشد در حالیکه امروز ،

 

جای خالیش در قلبم آتش به پا میکند.

 

ولی آنروز که غرورم را به خاطر تو زیر پا گذاشتم و از همه چیز برای تو  

 

گذشتم ، تو را نیافتم. بوی پیراهنت در کوچه ها پیچیده بود ولی دیگر تو

 

را ندیدم. تو رفتی و زندگی را از من گرفتی.

 

و حال در جستجوی نگاهت آواره سرزمینی بی انتها شده ام...!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت0:59توسط هستی | |

 

دفتر خاطرات ذهنم را با امیدی دوباره می جویم

می دوم با مداد احساسم تا ته کوچه های نقاشی

می کشم شاخه ای گل نرگس تا تو هم در کنار من باشی

میدوم در فضای گرم کلاس تا نگاه همیشه آزادت

پشت میزی ردیف سوم باز می نشینم دوباره به یادت

خاطرات قشنگ آبی رنگ می دوند از کنار چشمانم

دانه های بلوری باران می نشیند به روی مژگانم

یادم آمد در کلاس طراحی تا معلم کنار پنجره رفت

نرم و آهسته باز خندیدیم ، زنگ انشاء و خط و نقاشی

لحظه شکفتن احساس ، لحظه نشستن اندوه

در فضای همیشگی با یاس ...

رفت و گم شد آن دوران لابه لای خطوط پیشانی

دفتر خاطرات آبی رنگم مانده در قصه های طولانی .

 

        

  

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت16:24توسط هستی | |